X
تبلیغات
داستانهای عمه پسند - خاطرات امروز- مطب دکتر زنان
یادداشت های روزانه

من برای اولین بار دکتر زنان رفتم. البته نه برای خودم، طبیعیه برای فرحناز. اگر چه شک داشتم که می تونم برم یا نه. اما به اصرار فرحناز رفتم. قبل از رفتن قلبم می زد. درست مثل یک زن زائو (البته نمی دونم یک زن زائو چطور قلبش می زنه) مثل این که قرار بود خودم را معاینه کنند. فرحناز متوجه این همه وحشت نشد این بود که یک دوربین فیلمبرداری به دستم داد و گفت توی مطب از سونوگرافی من فیلم بگیر (البته نگذاشتند که این اتفاق بیفته وگرنه من الان یک فیلم در فیلم از بچه ام ساخته بودم) دوربین را که داد من خیلی هیجان زده تر شدم. وارد مطب که شدیم یک آقا ریلکس آنجا نشسته بود. یکی دیگه هم دیرتر اومد. اینه که فهمیدم طبیعیه که مردها هم بیاین. با اینحال این رو برای مردهایی می نویسم که تا حالا مطب دکتر زنان نرفتن. اول که وارد می شوید یک دره که روش نوشته زنگ بزنید و بعد فشار دهید(البته زنگ هم که نزنید می توانید فشار دهید یا زنگ هم که بزنید می توانید فشار ندهید. من این را بعدا فهمیدم) داخل، یک ست مبل قرار داره نصفش سبز مغز پسته ای، نصفش سبز لجنی. روی دیوار چند تابلو هست سه تا تابلوی رئال با قاب مشکی. پنج تا تابلوی طبیعت در انداره های متفاوت با قاب قهوه ای. یک تابلو که من گفتم کوبیستیه و فرحناز گفت امپرسیونسیتیه (احتمالا کوبسیونیستیه) دو تا تابلوی خط. دو تا آباژور. دو تا گلدان گل مصنوعی و دو تا طبیعی. اونجا که ما نشستیم سالن انتظار بود. اطاق روبرو اطاق منشی ها بود. پشت اطاق منشی ها یک اطاق دیگه بود که پرده هایی شبیه پرده های کاخ ها داشت. نوبتمون که شد اول من رو راه ندادند. فرحناز رفت و پنج دقیقه بعد من رو صدا کردند. من به اطاق منشی ها رفتم . اونجا یک خانم چاقی جلو افتاد و من هم دنبالش رفتم. ما از اطاق سوم رد شدیم که فقط یک صندلی سلطنتی در یک گوشه اش گذاشته بودند. از آنجا پیچیدیم به اطاق چهارم که یک میز و صندلی اداری شیک اونجا بود. از آنجا پیچیدیم تو اطاق سمت چپ که می خورد به دو تا اطاق دیگه. از اطاق اول که درش بسته بود صدای دکتر می اومد. اما فرحناز تو اطاق دوم بود که یک خانم دکتر داشت براش دارو می نوشت. یک سری دارو و یک سری آزمایش. (این بود مطب یک دکتر زنان. آقایان توجه کنند خانمها به چه میزان چیزشان برایشان مهم هست و برای شما مهم نیست. از دفتر رییس جمهور هم امنیتی تر بود. البته در مقام مقایسه لازم هم هست) خانم دکتر به من گفت که چون خانومتون سنش بالاست بهتره که آزمایش سندروم داون بدهد. فرحناز نگران شده. من هم کمی نگران شدم. اگر چه فکر می کنم هیچی نیست و در ضمن دکتر هم نباید این مساله را قبل از آزمایش با این لحن می گفت. فرحناز سرش درد می کنه. خونه که رفتیم گرفت خوابید. الان هم خوابه. توی داروخانه یک کتاب درباره سندروم داون گرفتیم (راستی اسم دکتر شاهرخی بود در خیابان قائم مقام - جهت ثبت در تاریخ
نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 23:34 | لینک  |