تبليغاتX
داستانهای عمه پسند
یادداشت های روزانه

چند روز پیش که هوا سرد بود، با مامانی تصمیم گرفتیم که حمام ببریمت. ولی به فکر افتادیم که به خاطر سرمای هوا تو وان نگذاریمت و همینجوری بشوریمت ولی مگر شد! چنان به سمت وان شیرجه می رفتی که پشیمون شدیم و مجبور شدیم تو همان وان بشوریمت.

اینقدر توی وان دست و پا زدی و بازی کردی که دیگه فکر نکنم بشه شکل دیگه ای تو را شست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:39  توسط رضا حیدری | 

بهتره که اینقدر از شیطنت هایت نگم و چند تا کار خوبت را هم بیان کنم. مثلا یکیش هم این که گاهی اوقات میشینی و با خودت مدت ها بازی می کنی و حرف می زنی.

یک بازی خوب هم داری. همان یک تکه کاغذ و یا دستمال کاغذی کوچک را بارها به آدم می دهی و دستت را دراز می کنی و دوباره میگیریش
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:39  توسط رضا حیدری | 

خانه دیگه بیشتر شبیه مسجد شده چون در هر تکه اش یک فرش یا موکتی پهن شده که نه روی سرامیک بری و نه روی پارکت. دیشب یک تکه فرش را هم در آشپزخانه انداختیم و جاهای خالیش را هم با تکه های پادری و... پوشاندیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:38  توسط رضا حیدری | 

مو کشیدن هایت تمامی نداره و کلی هم تو را بدنام کرده. اگر چه برای تو بیشتر شبیه یک بازیه. در تازه ترین شکل این بازی موقع تعویض پوشک موی مامانی (اگر نزدیک باشه) را می گیری و می کشی. بعد کمی دستت را شل می کنی تا مامانی سرش را بالا بیاره و تو هم صورتش را ببینی. در این موقع هست که لبخندی می زنی و دوباره با تمام قوا موی مامانی را می کشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:36  توسط رضا حیدری | 

تازگی ها وقتی نیروهای کمکی برای بیرون آوردن موهاي مامانی از دست تو به کمک میایند، یکی از دستهات را شل می کنی و کمی بالاتر را بیشتر می کشی و بعد آن یکی دست به همین شکل. مثل اینکه بخوای از موهای مامانی بالا بروی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:36  توسط رضا حیدری | 

این یکی را به خدا من هم مطمئن نیستم که می دونستم یا نه.

 چی را؟ هیچی این را که اگر یک کارت مقوایی را به صفحه تلویزیون بچسبانی، بهش می چسبه و نمی افتد. این حالا شده کار تو. میری سر کشوی میز تلویزیون و یک کارت بر میداری و به تلویزیون می جسبانی تا بیفته و بعد دوباره...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:35  توسط رضا حیدری | 
تلفنی با رومینا صحبت می کردی که رومینا تعجب زده به مامانش میگه: "پدرسوخته بزرگ شده!" فکر کنم خود پدرسوخته اش از مامان شوهر سوخته اش این پدرسوخته را یاد گرفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:35  توسط رضا حیدری | 

در چه مواقعی یک اهورانواز بای بای می کند؟

1-هر وقت کسی به او می گوید بای بای

2-هر وقت کسی بگوید خداحافظ

3-در موقع بیرون رفتن از خانه

4-هر وقت کسی از خانه بیرون می رود (به شرط انکه اهورا نواز هم برای بیرون رفتن گریه نکند)

5-هر وقت کسی پشت تلفن از یک اهورانواز خسته شده و بگوید: "نواز جون کاری نداری؟ خداحافظ"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:34  توسط رضا حیدری | 

اینقدر تلفن زدن در خانه مصیبت شده که چاره ای باقی نماند جز اینکه واسه اتیک تلفن اسباب بازی بخریم. البته ما از چند وقت قبل به این فکر بوده ایم ولی تلفنی که شبیه موبایل نباشه گیر نمی آوردیم تا اینکه پریروز به طور اتفاقی یک گوشی تلفن اسباب بازی را در تیراژه دیدیم. مامانی به رغم انکه تلفن استاندارد اتحادیه اروپا را داشت ولی از گوشی خوشش نیامد. این بود که تصمیم گرفت تا گوشی را از نزدیک ببینه. اما همین که گوشی را فروشنده بیرون گذاشت تو هجوم آوردی و گوشی را دستت گرفتی و راضی نمی شدی که به هیچ وجه سیمش را ول کنی. درست عین این بچه هایی که وسط خیابان می افتند و تا چیزی را براشون نخری دست بردار نیستند، تو هم سیم گوشی ا گرفته بودی و ولش نمی کردی. حتی موقعی هم که راضی به خریدش شه بودیم و داشتیم یک گوشی نو را برات می خریدیم حاضر به تعویض تلفن ها نبودی.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:29  توسط رضا حیدری | 
این تلفن که زنگ می زنه یا مامانی که با تلفن به کسی زنگ میزنه طرفی که از آنطرف گوشی دستشه یکهو با یک جیغ بنفش روبرو میشه. صادر کننده این جیغ کسی نیست جز اهورانواز که واسه گرفتنش شیرجه میره و وقتی دستش نمی رسه سعی می کنه با این اصوات گوشخراش گوشی را مالا خود کنه. از طرف دیگه کار همه از جمله مامان جون و خاله فریبا و خاله سلیمه و عمه مریم و... درآمده چون مجبور هستند روزی یکبار با تو تلفنی صحبت کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:27  توسط رضا حیدری |