دیشب یکدفعه از برنج زده شده ای و برنج ها را تف می کردی بیرون و فقط می خواستی ماست بخوری. مامانی هم تلاش کرده که برنج را لای ماست بهت بدهد ولی باز قبول نکرده ای و آن را تف کرده ای. حالا مامان مونده که باید چی بهت بدهد.
مامانی میگه بهتره باهات تلفنی حرف نزنم چون احساس دلتنگی می کنی. میگم مگه دلتنگی هم می کنی؟ میگه ظهری دایی شهرام بهت گفته بابایی کو؟ و تو ساکت شدی و تو فکر رفتی. نمی دانم دلتنگی می کنی یا نه ولی دلم واسه ات تنگ شده کوچولو.
پریروز با هم رفتیم خیابان بهار. اونجا از بس اذیت کردی من بردمت تا روی یکی از این وسیله هایی که پول می اندازند و تکان می خورد بگذارمت. مثل دفعه های قبل باز فرمان را گرفتی و ولش نکردی. حتی اینبار شروع کردی به صدای ماشین را درآوردن. یک پسر کوچولو هم بود که دوست داشت سوار همان ماشین بشه. اون را گذاشتیم پیش تو. کلی باهاش دوست شدی و وقتی بابای بچه اونو برد تو هم اینقدر سر و صدا کردی تا مجبور شدیم دنبال اون بچه برویم. اما عشقت به ماشین سواری تموم شدنی نیست. چون توی ماشین بابایی هم از خودت صدای ماشین را درمی آوردی.
من دوباره تاکید می کنم که هیچ دختر کوچولویی ندیدم که به این خوبی داروهاش را بخوره. هر چقدر هم دارو بدمزه باشه دهنت را باز می کنی چشمهات را می بندی داروت را می خوری و واسه خودت دست می زنی. واقعا دختر خوبی هستی.
این به نظر میرسه خطرناک ترین بازی ای باشه که یک دختر کوچولو بتواند انجام دهد. روی مبل (یا هر جای دیگر) پا میشی و بعد خودت را از عقب پرت می کنی زمین و برای خودت دست میزنی. این هم دست زدن داره؟
این چیه گفتن و کیه گفتنت کاملا شبیه پسرخاله کلاه قرمزی هست. بخصوص موقعی که کسی باهات حرف میزنه و یا بهت بگه کاری را نکن، سینه ات را جلو می دهی و با حالتی لات گونه می پرسی چیه؟ یک جوری که آدم از ترس مجبوره یک عذرخواهی هم بکنه و بگه هیچی!
تمبر شخصی ات هم سرانجام منتشر شد. این تمبر از دو قطعه تشکیل شده است که یکی عکس تو است و البته قیمت ندارد و دیگری عکس یک پیشی است به قیمت ۶۵۰ ریال. این قطعه تمبر در تیراژ ۳۲ عدد منتشر شد.
