تبليغاتX
داستانهای عمه پسند
یادداشت های روزانه

مامانی میگه این ذائقه تو هر لحظه تغییر میکنه. یک روز عشق سوپ را داری و یک روز از سوپ متنفر میشوی. یک روز عشق برنجی و یک روز عشق گوشت و...

دیشب یکدفعه از برنج زده شده ای و برنج ها را تف می کردی بیرون و فقط می خواستی ماست بخوری. مامانی هم تلاش کرده که برنج را لای ماست بهت بدهد ولی باز قبول نکرده ای و آن را تف کرده ای. حالا مامان مونده که باید چی بهت بدهد.

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 4:25 | لینک  | 

مامانی میگه بهتره باهات تلفنی حرف نزنم چون احساس دلتنگی می کنی. میگم مگه دلتنگی هم می کنی؟ میگه ظهری دایی شهرام بهت گفته بابایی کو؟ و تو ساکت شدی و تو فکر رفتی. نمی دانم دلتنگی می کنی یا نه ولی دلم واسه ات تنگ شده کوچولو.

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 21:5 | لینک  | 

بابایی یک دوروزی هست که بدون تو مسافرته. دلش خیلی واسه ات تنگ شده. اینه که می خواد همین الان بهت زنگ بزنه و باهات صحبت کنه.
نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 19:1 | لینک  | 

پریشب خانه عمه اکرم به راحتی از سه تا پله جلوی آشپزخانه بالا رفتی و البته بعد می خواستی پایین بیای. اولیش مهم نبود ولی احتمالا دومی و سومی را با کله پایین می اومدی که مامانی به کمکت آمد. این کار را تا می تونستی تکرار کردی. کلا از بالا و پایین رفتن خوشت میاد. اینه که از بالا و پایین اومدن از تخت یا مبل هم استقبال می کنی. شاید هم می خوای استقلال خودت را ثابت کنی...

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 8:3 | لینک  | 

راستی داشت یادم می رفت. دو تا دندون پایینیت حسابی بیرون زده و بالایی ها هم یواش یواش داره درمیاد. کلی بانمکه!
نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 21:15 | لینک  | 

پریروز با هم رفتیم خیابان بهار. اونجا از بس اذیت کردی من بردمت تا روی یکی از این وسیله هایی که پول می اندازند و تکان می خورد بگذارمت. مثل دفعه های قبل باز فرمان را گرفتی و ولش نکردی. حتی اینبار شروع کردی به صدای ماشین را درآوردن. یک پسر کوچولو هم بود که دوست داشت سوار همان ماشین بشه. اون را گذاشتیم پیش تو. کلی باهاش دوست شدی و وقتی بابای بچه اونو برد تو هم اینقدر سر و صدا کردی تا مجبور شدیم دنبال اون بچه برویم. اما عشقت به ماشین سواری تموم شدنی نیست. چون توی ماشین بابایی هم از خودت صدای ماشین را درمی آوردی.

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 21:12 | لینک  | 

من دوباره تاکید می کنم که هیچ دختر کوچولویی ندیدم که به این خوبی داروهاش را بخوره. هر چقدر هم دارو بدمزه باشه دهنت را باز می کنی چشمهات را می بندی داروت را می خوری و واسه خودت دست می زنی. واقعا دختر خوبی هستی.

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 21:7 | لینک  | 

این به نظر میرسه خطرناک ترین بازی ای باشه که یک دختر کوچولو بتواند انجام دهد. روی مبل (یا هر جای دیگر) پا میشی و بعد خودت را از عقب پرت می کنی زمین و برای خودت دست میزنی. این هم دست زدن داره؟

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 21:5 | لینک  | 

این چیه گفتن و کیه گفتنت کاملا شبیه پسرخاله کلاه قرمزی هست. بخصوص موقعی که کسی باهات حرف میزنه و یا بهت بگه کاری را نکن، سینه ات را جلو می دهی و با حالتی لات گونه می پرسی چیه؟ یک جوری که آدم از ترس مجبوره یک عذرخواهی هم بکنه و بگه هیچی!

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 14:50 | لینک  | 

تمبر شخصی ات هم سرانجام منتشر شد. این تمبر از دو قطعه تشکیل شده است که یکی عکس تو است و البته قیمت ندارد و دیگری عکس یک پیشی است به قیمت ۶۵۰ ریال. این قطعه تمبر در تیراژ ۳۲ عدد منتشر شد.

نوشته شده توسط رضا حیدری در ساعت 14:47 | لینک  |