تبليغاتX
داستانهای عمه پسند
یادداشت های روزانه

اوم اوم كردن تو يك چيزي تو مايه قام قام كردن ما هست. يعني موقع راه بردن ماشين اسباب بازيت از ديروز اوم اوم مي كني.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:22  توسط رضا حیدری | 
شما دوباره بر سرازيري فراگيري افتاده اي. بعد از دس دسي كه مدتي هست ياد گرفته اي از ديروز سرسري را هم فراگرفته اي. خدا به داد پاپايي برسه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:21  توسط رضا حیدری | 
يكي دو روزه كه مي تواني دستت را به جايي بگيري و به آرامي بلند شي. اگر چه اينقدر خطرناك بلند ميشي كه بايد واسه هر بار بلند شدنت از جده ساداتت كمك گرفت تا به جايي نخوري

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:19  توسط رضا حیدری | 
تو ديروز يك كلمه جديد را به كار بردي: جيز! (يعني خطرناكه حسن جان!)

حالا تعداد كلمات قابل ذكر تو كمي زياد شده اگر چه بعضي مثل ماما و بابا را فقط در برخي گريه هات به كار مي بري .

بابا

ماما

جيز

به به

ددر

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:36  توسط رضا حیدری | 

يك ني ني خوشگل توي زير تلويزيوني مامان جون اين ها وجود داره كه تو هميشه باهاش حرف مي زني. از ديدنش ذوق مي كني و دستهات را واسه اش تكون مي دهي. جالب اينه كه اونهم همين كارها را واسه تو مي كنه.

فقط يك مشكل وجود داره كه وقتي تو خيلي بهش نزديك ميشي يكدفعه يك چيزي دامبي مي خوره تو كله ات و تو گريه ات مي گيره!

دوست عجيبيه . نه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:29  توسط رضا حیدری | 
مامان جون بهت ميگه پيشي. چون شبيه پيشي چهار دست و پا مي ري و با يك تكه نخ، بند كيف و... مدتها سرگرم مي شوي.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:23  توسط رضا حیدری | 

با نهايت تاسف و تاثر اعلام مي دارد كه خاله فائزه پس از نزديك به چهار ساعت پرستاري كردن از تو از اين امر خطير انصراف داد.

ما (يعني در و مادر اهورانواز) در اقدامي ضربتي از فرشته خواستيم كه به ماماني براي نگهداري تو كمك كند و بدين ترتيب تو از روز چهارشنبه داراي دومين پرستار خود مي شوي. اميد است با توجه به اينكه فرشته دختر عمه تو هست، بيش از چهار ساعت دوام بياورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:22  توسط رضا حیدری | 
راستي خوش به حالت كه اين همه عمو و خاله سياسي و آزاديخواه داري. من كه فقط يكدونه شون را داشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:47  توسط رضا حیدری | 

من هر چقدر مي خوام وبلاگ تو سياسي نشود از اين مطلب گريزي نيست. چند روز پيش ظاهرا در روز 13 آبان عمو جلال را گرفته بودند كه خوشبختانه آزاد شده. اگر چه خاله مهرنوش خبر دستگيري و آزاديش را براي بابايي ايميل كرده بود ولي از انجايي كه بابايي در خواندن ايميل هاش تنبله اين خبر را نخوانده بود.

به هر حال حالا كه عمو جلال آزاد شده شايد فقط لازم باشه براي بقيه زنداني هاي سياسي دربند دعا ك

عمو جلال هم كه تعهد داده و خدا را شكر ديگه دنبال كارهاي بد نمي رود!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:46  توسط رضا حیدری | 
پرستار شما:

پرستار شما اسمش خاله فائزه هست و از دوست هاي خاله بدري است. خاله فائزه ظاهرا ليسانس آموزش كودكان استثنايي دارد. خاله فائزه قراره سه روز در هفته پيش شما بيايد.

ديروز خاله براي اولين بار البته با كمي تاخير به خاطر انجام يك كار اداري پيش شما آمد. ماماني به طور خلاصه واكنش خاله فائزه را در زمان هاي مختلف اينجوري تشريح مي كند.

1- دقايق اوليه: واي چقدر بامزه است!

2- چند دقيقه بعد: چه موهاي خوشرنگي دارد!

3- دو ساعت بعد: خيلي هم شيطونه!

4- موقع رفتن: خاله ديگه صداش درنميومد.

خدا كنه از اين تجربه اش پشيمون نشده باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:40  توسط رضا حیدری |